... اللهم عجل لولیک الفرج ...
ای خــدای بـلـند مقـام، ای بــزرگــوار، ای آمـرزنـده، ای مهـربـان تـوئی خــدای بـزرگی که هـيـچ مـثـل و مانـنـدی نـدارد و بگـفــتار و کـردار خلـق شــنـوا و بـينـا اسـت و ايـن مـاه اسـت که مقـامـش عـظيـم کـردی و کـرامـت و شـرافـت و فضـيلـتـش بر سـايـر ماهـها دادی و ايـن مـاه اسـت که روزه اش را بر من واجـب گـردانــدی و اين ماه رمضـان است که در آن قـرآن را نـازل فـرمـودی بـرای راهنـمايی مـردم و روشـن کـردن راه هدايـت و جـدا نمـودن حـق از بـاطـل و شـب قــدر را در ايـن مـاه مقـرر داشـتی که آن شـب را بـر هـزار مـاه بـرتـری دادی پـس ای خـدايـی که بـرهمـه منـت داری و هيـچکس بـر تـو منـت نـدارد بـر من منـت گـذار در مـيان آن همه بـندگانـت که منـت گـزارده ای و از آتـش دوزخـم نجات ببخـش و به بهـشت ابـدت داخـل گـردان به حق رحمـت بی پـايـانـت – ای مهربـانتـريـن مهربانان عالم ...دعای بعد از نماز در ماه مبارک رمضان... ********************************* پی نوشت۱ : تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن پی نوشت۲ : آمد رمضان هست دعا را اثری دارد دل من شور و نوای دگری ما بنده ی عاصی و گنهکار توییم ای داور بخشنده به ما کن نظری التماس دعا امشب باز هم کبوتر دلم در آسمان بی کران وجودت پرواز می کند ، بال می زند ، اوج می گیرد و بر بلندای عظمتت خیره می شود و تسبیح تو می گوید . باز هم آسمان آبی می شود ، نوری به وسعت مهربانیت بر دل سیاه شب سایه می افکند ، این بار هم دستان نوازشگرت مرهم بال های خسته ام می شود و عطوفتت در تار و پود وجود بی جانم ریشه می دواند و من از تو لبریز می شوم . مست می شوم از باده ی عشقت و بی پروا سیلی خور امواج متلاطم رحمانیتت . کاش لحظه ای زمان می ایستاد و چشمانم بی هراس از گذر ثانیه ها بندگی خویش را به تصویر می کشید و در نور رحمتت غرق می شد . اما افسوس که زمان باز نمی ایستد ، ولی دل هر روز به شوق لحظه ی دیدار شتاب ثانیه ها را طلب می کند . چه دلنشین است قامت سیاه شب و چه دلنواز است لحظه ی آغاز دلدادگی . پنج شنبه ۲۵/۱۱/۸۶ ****************************************** پی نوشت ۱ : روایت است که اولین شب جمعه ی ماه رجب ، لیله الرغائب (( شب آرزوها )) نامیده شده ، که در این روز فرشتگان گرداگرد خانه ی کعبه می چرخند و می گویند : پروردگارا . حاجت ما را بر آورده کن . خداوند می فرمایند : حاجت شما چیست ؟ فرشتگان می گویند : رحمت و مغفرت برای روزه داران ماه رجب پی نوشت ۲ : اگر دلتان لرزید ، چشم هایتان بارید ، آسمانتان از نور الهی مشحون شد ما را از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید . پی نوشت ۳ : چه نزدیکند به هم گردنهایی که در ساحت عظمت تو کج میشوند و آرزوهایی که روی دستهایی خالی، فقط و فقط به سمت تو بالا میآیند . خداوندا در این شب همانند تمامی شب ها دستانم را بگیر که محتاج رحمتت هستم . پی نوشت ۴ : امشب همانند تمامی شب ها زمزمه می کنیم .... اللهم عجل لولیک الفرج .... .... التماس دعا .... دوباره دلم هوای نوشتن کرده است . قلم را بر می دارم و می نویسم . و این بار هم مثل همیشه برای تو ... برای تو ای مخاطب ... نوشتم دلم تنگ است ، تنگ تر از غنچه های نشکفته ی آن سوی حیاط ، حتی تنگ تر از قاب عکس یادگارت که زمانی من و تو راغ در خود جای داده بود و حالا ... باز هم چشمانم دست دلم را خواندند و ابری شدند . یاد آن روز بارانی افتادم که دیده و دل روی سکوی کنار پیاده رو نشسته بودند و رفتنت را نظاره می کردند . چقدر دلگیر بود ... به خود که آمدم اندام مردانه ات در میان سیاهی ها گم شده بود . به دنبال ردپایت گشتم چه بی رحمانه باران آنها را از خاطر کوچه ها شسته بود . نگاهم بر چهره ی در باران نشسته ی دخترکی گل فروش ثابت شد ، چشمان سیاهش چه مظلومانه به دنبال محبت می گشت . روسری گلدار قرمز رنگش ، لباس وصله دار و کفشش ، که تنها از کفش بودن نامش را یدک می کشید آه از نهادم بلند کرد اما آه من نیز همچون تمامی فریادها ، درون این شهر بی صدا گم شد . کیف پولم را باز کردم جز چند اسکناس هزار تومانی و یک عکس چیزی به چشم نمی خورد . عکسی که تمامی گذشته ام بود ، عکسی که لبخندی گرم بدجوری بر لبانش جا خوش کرده بود و چشمانی که سالهاست مجذوب متانتش شدم ، یادش بخیر. همان چند اسکناس خیس خورده را به دست دخترک دادم و یک شاخه رز از بین دسته گل پژمرده اش بیرون کشیدم و به راه افتادم . حکایت این گل سرخ حکایت زندگی پریشان من بود ، در اوج جوانی چه زود گرد پیری بر چهره ام نشسته بود . به یاد روزهای مدرسه افتادم که چه بلایی بر سر این گل های بی زبان می آوردیم . گلبرگهایش را یکی یکی جدا می کردم و زمزمه می کردم : برمی گردد... بر نمی گردد... برمی گردد... بر نمی گردد ... پشت در خانه رسیدم چند گلبرگ بیشتر نمانده بود ... بر می گردد... برنمی گردد ...برمی گردد... آری برمی گردد ... از سر شوق خنده ام می گیرد ، می خندم . در را باز کردم ، یکراست به سمت اتاقم رفتم ، روی تخت دراز کشیدم و باز همان موسیقی همیشگی . اکنون سالهاست که روی همان تخت ، خیره به آخرین گلبرگ ، که روی قاب شیشه ای روی میز کنار تختم جا خوش کرده منتظرم ... منتظرم که شاید ... به سادگی خویش می خندم ، عجب روزگار غریبی است . یکشنبه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ پی نوشت۱ : بعد از کنکور دوباره می آیم شاید پربار تر از حالا پی نوشت۲ : التماس دعا 


نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت
14:25 توسط فرشته صالحی| |
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت
21:17 توسط فرشته صالحی| |
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت
18:7 توسط فرشته صالحی| |


