باز هم خسته تر از همیشه ام ، چشم هایم آرام بسته شدند ،
نمی دانم چند روز است که به خواب رفته ام ،نمی دانی که به اندازه ی تمام ثانیه های عمرم
میان خواب های پریشان چند روزه ام قدم زده ای . تویی و کابوس خواب های نرفته ام .
دوباره صدای گریه ام از میان این بالشت سفید به گوش می رسد ،
دوباره باران باریده ام و زحمت او ( مادرم ) را برای شستن این پارچه های
به ظاهر سفید کم کرده ام . دلم خوش است که در خانه تکانی امسال من نیز شریک بوده ام
هر چند که این هوای به ظاهر بهاری بدجوری خانه دلم را تکانده است .
دیگر نه از من خبری است نه از تو ... و نه از آن نگاه هایی که سرشار از اعتماد بود
چه بی تردید به چشم هایت اعتماد کردم
دلم به چشم های همیشه روشنت خوش بود که افسوس اینک به جای آن دو چشم
زیبای اهورایی تنها ...
نه هنوز هم چشم هایت برای من روشن است شاید روشن تر از همیشه ، شاید ...
هر سال چشم های روشنت نقش یکی از سین های این سفره هفت سین را بازی می کرد ،
چون چشم هایت صداقت را به ارث برده بود و امسال می دانم که نمی شود روی چشم های
روشنت حساب کنم ، خوب می دانم .
بغض امانم را بریده است دلم به طرز وحشتناکی گرفته آنچنان که اگر بشکند
سیل اشک روان خواهد شد .
دوباره به جای شانه های تو سر بر بالین این مترسک همیشه گریان می گذارم
و های های گریه می کنم و می بینم که مترسک به گریه های من می خندد ،
و این اولین باری نیست که کسی به گریه های من می خندد ...
چقدر تنها شده ام تنهاتر از او که آن بالا است ولی نه او همیشه بامن است
همیشه و هرجا ...
دلم خوش است که در میان تمامی این چشم ها نه اصلا در میان تمامی این دستها
می توانم به او اعتماد کنم و به یاد تو می افتم که چه بی تردید به چشم هایت اعتماد کردم .
وقتی یادت می کنم تمامی خاطراتم آوار غم می شود و بر سرم خراب .
و این تخت به ظاهر آرام تکیه گاهی برای من ، برای منی که به ظاهر از یاد بردمت
ولی باز هم اشتباه کردم ...
یادم آمد که در کنج دنج این اتاق و در ورای تمام این کلمات طوفانی خواستم بگویم که ،
بگویم که ... دوستت دا ... ( دارم یا شایدم داشتم )
و سوگند به نام همه ی حرف های ناگفته ام ، ای مخاطب :
چشم هایت بدجوری دست دلم را ربود ...
و دوباره به سادگی خود می خندم که چه بی تردید به چشم هایت اعتماد کردم .
پنج شنبه ۲۳/۱۲/۸۶

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
غزل کال دلم تقدیم به تو که تعبیر خواب ندیده ام هستی ...
به زیبایی چشم های همیشه روشنت ببخش ...
حالا درون خودم شبی ورق ورق
خط می خورم از یاد تو خسته بی رمق
اینجا کنار غروب عشقت نشسته ام
خورشید دل عمری است نشسته در شفق
یادم نرفته ان لحظه که گفتی برو
خسته شدم از دست تو از این شب دمق
بغضم گرفت و دو دستت شد طناب دار
ترسیدم و شده پیشانی ام پر از عرق
مرغ دلم که شبی پر کشید سوی تو
در خون تپید چون قلب مرده در علق
قصه تمام شد و لیلی که مرده بود
دفتر که باز است و می خورد هی ورق ورق
دوشنبه ۸۶/۱۱/۲۹
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
پی نوشت : اون چشم های روشن داشت ...
پی نوشت :پیشاپیش سال نو مبارک . من و هم دعا کنید .
پی نوشت : مثل ماهی های قرمز تنگ شیشه ای سفره هفت سین دلم تنگه ، برای همه ی دوستام ...
راضیه جون،کالینا و روناک عزیزم ، آقای اسحاقی و ...
پی نوشت : خبر به روز شدن وبلاگ و به کسی نگفتم چون این روزها خسته تر از اونم که ...
هرکس اومد قدمش به روی چشم .
پی نوشت : یا مقلب القلوب والابصار ... یا مدبر اللیل والنهار ...یا محول الحول والاحوال ... حول حالنا الی احسن الحال
